علی کوچولو وباران خانوم ما، همه زندگی مامان و بابا

این وبلاگ با هدف دل نوشته های زندگی مامان و بابا با علی وباران ،کوچولوهای دوست داشتنی ما ایجاد شده.

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست....

- یک السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ع  ...سلام کن امام رضا ع . دستتان را می گدارید روی سینه و به رسم ادب تعظیم میکنید و میگویید سلام ایمام رضا ....  و من اطمینان دارم آقای رءوف ، سلام معصومانه اتان را به زیباترین وجه پاسخ میدهند.... مهر ماه بود که با باباحجت و خاله مهسا رفتیم مشهد . و چه دل آدم میلرزد از این جمله ... رفتیم مشهد تازگیها اعتقاد پیدا کرده ام که هر سفر باید یک جایش به زیارت ختم شود .. و اگر زیارتی نباشد انگار سفر چیزی  کم دارد . ایامی که مشهد بودیم مصادف بود با روز عید غدیر . روزهایی که مشهدی سریع می گذرد بخصوص که من و خواهرم اکثر اوقات به جای زیارت نامه خواندن و زیارت کردن دنبال این کوچ...
11 دی 1394

مادرانه های من ....

هو المعشوق حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند ...  سلام خدمت دوستان و همراهان همیشگی . خوش اومدین به وبلاگ علی کو چولو و باران خانوم . مدت زیادیه ننوشتم اما خوب به لطف گوشی های اندرویدی تونستم همیشه به وبلاگ دوستانم سربزنم و ازشون بی خبر نمونم ...    . . . و اما اتفاقات این چند ماهه:چند تا مسافرت داشتیم که گاهی مترقبه بودند و گاهی غیرمترقبه!! و البته ضمیمه کنید به هر مسافرت بیماری این دو کوچولو رو که ما رو از مسافرت رفتن پشیمون میکرد !! دو بار شمال رفتیم که هر دو بارش ناگهانی و بدون قصد قبلی بود.یه بار با عمو مجید رفتیم و یه بار با خاله میترا . تو خرداد هم رفتیم همدان پیش خاله میترای گل. تولد دو سالگ...
23 شهريور 1394

علی کوچولو! تولدت مبارک

یا من ارجوه لکل خیر دنبال هم میدوند و من دلم میخواهد باخیال راحت بازی کردنشان را تماشا کنم....امانمیشود...طبق معمول باران زمین میخورد و گریه اش بلند میشود...  هر دو باهم گیر میدهند به یک اسباب بازی خاص...دعوا و گریه و زاری... هردو آن اسباب بازی را ول میکنند و همزمان سراغ یک وسیله دیگر میروند و باز هم همان آش و همان کاسه .... و من گاهی این میانه میانجی گری میکنم و گاهی هم فقط نظاره گرم!!  یاد گرفته اند بعضی وقتها با هم کنار بیایند....   علی برنج خشک را داخل کاسه میریزد و میپاشد روی سر باران و بقول خودش عروسی بازی میکند و همه جای خانه را دانه های برنج پر میکند.... در میانه عروسی بازیشان یک پیام تلگرام در گر...
17 ارديبهشت 1394

بی پرده به مناسبت تولد چهار سالگی علی عزیزم....

هوالمحبوب.... سلام. روزهای بهاری اسفندتان به خیر و نیکی باید مدتها پیش این پست را مینوشتم...خیلی قبلتر.... با خودم کلنجار میرفتم اگر علی و باران بزرگ شوند و این پست را بخوانند چه فکر میکنند.... اما اکنون در آستانه 4سالگی علی عزیزتر از جانم مینویسم.... بدون رمز هم مینویسم....شاید تجربیاتم  این میانه به درد یکی از دوستان خورد...بخصوص دوستانی که بالاخره روزی بفکر فرزند دوم خواهند افتاد... چند وقت پیش عکسهای موقع تولد باران را دیدم. علی و باران را کنار هم دراز کرده بودیم و عکس گرفته بودیم. بادیدن آن عکس دلم لرزید و با خود گفتم یعنی این من بودم که آن ایام را پشت سر گذاشتم؟داشتن کودکی دوسال و جهار ماهه و کودکی ده روزه....!! دوستان عز...
18 اسفند 1393

سفرنامه خلیج فارس

در حدیث زیبایی از پیامبر بزرگوارمان خوانده بودم که نگاه کردن به سه چیز عبادت محسوب میشود قرآن دریا و چهره پدر و مادر...  و حالا اینجا من کنار ساحل خلیج زیبای فارس و کنارپدر ایستاده ام و سرشارم از لحظات مضاعف اجابت دعا....  خدا قسمتمان کرد و اواخر دی ماه عازم بندرعباس و جزیره زیبای قشم شدیم. جای همه دوستان خالی... هوا بسیار عالی بود و دمای هوای 25 درجه دی ماه بندرعباس می چسبید... . 21 ساعت بودن در قطار با دو بچه کوچک دشوار بود و گاهی کلا ما رو از تصمیم مسافرتمان پشیمان میکرد...! ولی این فرشته های کوچولو میدانند چگونه بایدقلبها را تسخیر کرد....حتی گاهی از آدم بزرگها هم بهتر بلدند....  ************** علی...
29 بهمن 1393

حکایت من و تعجب هایم..

 هو الاول من و باران خانه ایم.باران داخل هال است و من اتاق بچه ها و  دارم  اسباب بازیهای ریخته شده کف زمین راجمع میکنم.صدای برخورد چنگال و بشقاب و .... میاید. باعجله خودم را به هال میرسانم. با تعجب میبینم دخترک بد غذای من نشسته  و درحالیکه سر و صورت و لباسش قرمز  شده دارد تند تند لبو میخورد... تعجب میکنم.... *************** علی از مهد برگشته و قرار است باهم قایم موشک بازی کنیم. این روزها بنا را بر این گذاشته ام بیشترباعلی بازی کنم.به این بازی کردن ها نیاز دارد. من چشم میگدارم و علی زیر پتو قایم میشود... و هی وول میخورد! تمام خانه را میگردم و مثلا پیدایش نمیکنم.(در پیامکی خوانده بودم هنگام با...
12 دی 1393

السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام

باز هم در به در شب شدم ای نور سلام باز هم زائرتان نیستم از دور سلام....   سلام بر حسین علیه سلام و یاران با وفایش... چند ساله محرم برای ما با بچه داری حال و هوای تازه ای داره.امسال علی و باباش میرفتند هیئت مکتب قرآن و گاهی هم هیئت خیابون سبلان و من بیشتر با هیئت در خونه و کوچه سیاهپوش جلوی منزل همراه بودم و البته تا اونجا که تونستم مختارنامه آی فیلم رو هم میدیدم و دو سه شب هم که خاله مهسا  پیش باران بود نیم ساعت رفتم تکیه کوچه مو ن و با نوای نوحه خوان ودسته زنجیر زنی و سینه زنی هم نوا شدم و البته مهمان بساط چای گرم ابا عبدالله که در زیر باران پاییزی حسابی میچسبید... و... در این عصرهای پاییزی هر روز تقریبا برن...
23 آبان 1393

روزهای قشنگ و عکسهای آتلیه بچه ها

سلام خاله های مهربون و عزیز علی و باران. میدونم دیر شده اومدن من. اما کمبود وقت دارم حسابی...! اگر هم بخوام فقط بنویسم و عکس نذارم در کامنتهاتون سریعا سراغ عکس میگیرید و من شرمنده میشم! بهر حال الان اومدم و امیدوارم بتونم کلی عکس و مطلب براتون بذارم یعنی امدوارم علی و باران به من این اجازه را بدهند!! یکی از اتفاقات  جدید این روزهای زندگی علی کوچولو اینه که دو ماهی هست که  خدا رو شکر مهد میره. هرچند آغاز بیماریهای مختلف از مهد برای خودش و باران هست اما باز هم خوبه که ساعاتی از روز رو در مهد باشه و بین بچه های هم سن و سال خودش بازی کنه. مساحت کوچیک خونه های آپارتمانی و نبود فضای باز و آزاد در اونها باعث ...
19 شهريور 1393

تولد یکسالگی باران عسل مبارک....

سلام. طاعاتتون قبول درگاه خدای مهربان. الان نزدیک سحر هجدهم ماه مبارک رمضانه. با گوشیم دارم وبلاگ رو آپدیت میکنم! دیروز تولد یکسالگی باران بود. جشن کوچیکی با باباحجت و خاله مهسا گرفتیم. عمو رضا و خانمش هم اومدند. باران در طول مهمانی خواب بود! باران تازگیها یادگرفته سلام می کنه یعنی میگه س (به فتح سین) بوس پرت میکنه صورت ملت رو ناز میکنه و  و نانی نانی (نازی نازی) میگه فوت میکنه وقتی میگیم باران فوت کن موش میشه یعنی صورتش رو جمع میکنه وقتی میگیم باران موش بشو در انجام این کارها استارت رو اکثرا خاله مهسا میزنه و اگر علی حرکت رو موقع تمرین انجام بده ثمر بخشی بیشتری داره! سرپا که میذار...
25 تير 1393

ماه رمضان مبارک

سلام دوستای عزیز. رمضان مبارک.طاعات همگیتون قبول انشاله. الان که  دارم براتون مینویسم سحر یازدهمین روز رمضانه. ماه رمضان امسال پنجمین ماه رمضانیه که با بارداری و شیردهی نمیتونم  روزه بگیرم و به همین دلیل خیلی  با حال و هوای خودم در این ماه مبارک حال نمیکنم.!! امشب از سر شب دارم به این فکر میکنم چطوری بتونم یک افطاری درست و حسابی بدم با وجود  این دو عسل...! آقای همسر هم دقیقا داشتند به این قضیه فکر میکردند. ببینم به کجا برسیم...! نکته بعدی در خصوص حال و هوای خودم در ماه رمضان اینه که با این کوچولوهای عزیزم و  رسیدگی به اموراتشون نمیتونم درست و حسابی با سجاده و مفاتیح انس و الفت داشته باشم.. آخه چندشب قبل ...
18 تير 1393