علی کوچولو وباران خانوم ما، همه زندگی مامان و بابا
علی کوچولو وباران خانوم ما، همه زندگی مامان و بابا
این وبلاگ با هدف دل نوشته های زندگی مامان و بابا با علی وباران ،کوچولوهای دوست داشتنی ما ایجاد شده.
30
تاريخ : جمعه 11 دی 1394 | نویسنده : مامان مونا

- یک


السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ع 

...سلام کن امام رضا ع . دستتان را می گدارید روی سینه و به رسم ادب تعظیم میکنید و میگویید سلام ایمام رضا .... 
و من اطمینان دارم آقای رءوف ، سلام معصومانه اتان را به زیباترین وجه پاسخ میدهند.... مهر ماه بود که با باباحجت و خاله مهسا رفتیم مشهد . و چه دل آدم میلرزد از این جمله ... رفتیم مشهد تازگیها اعتقاد پیدا کرده ام که هر سفر باید یک جایش به زیارت ختم شود .. و اگر زیارتی نباشد انگار سفر چیزی 
کم دارد . ایامی که مشهد بودیم مصادف بود با روز عید غدیر . روزهایی که مشهدی سریع می گذرد بخصوص که من و خواهرم اکثر اوقات به جای زیارت نامه خواندن و زیارت کردن دنبال این کوچولوها بودیم که گم نشوند ..... روز آخر ما بزرگترها بودیم و زیارت نامه هایی که ناقص و نیم خوانده ، باقی مانده بودند....و در این میان عمیقا دل خوش کرده بودیم به معصومیت و آبروی این کوچولوهای بی گناه نزد آقای مهربانی ها ... 
(عکسهای مشهد رو تا جایی که تونستم ویرایش کنم گذاشتم .و بیشتر به این خاطر که شما خواننده عزیز هم زیارتی مجازی کنید . ان شا.... بزودی روزی خودتون بشه . ) 

 



ادامه مطلب...

بازدید : 160 مرتبه | موضوع :
29
تاريخ : دوشنبه 23 شهريور 1394 | نویسنده : مامان مونا

هو المعشوق

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند ... 
سلام خدمت دوستان و همراهان همیشگی . خوش اومدین به وبلاگ علی کو چولو و باران خانوم . مدت زیادیه ننوشتم اما خوب به لطف گوشی های اندرویدی تونستم همیشه به وبلاگ دوستانم سربزنم و ازشون بی خبر نمونم ... 

 



ادامه مطلب...

بازدید : 354 مرتبه | موضوع :
28
تاريخ : پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394 | نویسنده : مامان مونا

یا من ارجوه لکل خیر

دنبال هم میدوند و من دلم میخواهد باخیال راحت بازی کردنشان را تماشا کنم....امانمیشود...طبق معمول باران زمین میخورد و گریه اش بلند میشود... 

هر دو باهم گیر میدهند به یک اسباب بازی خاص...دعوا و گریه و زاری... هردو آن اسباب بازی را ول میکنند و همزمان سراغ یک وسیله دیگر میروند و باز هم همان آش و همان کاسه .... و من گاهی این میانه میانجی گری میکنم و گاهی هم فقط نظاره گرم!!  یاد گرفته اند بعضی وقتها با هم کنار بیایند....

 



ادامه مطلب...

بازدید : 497 مرتبه | موضوع :
27
تاريخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 | نویسنده : مامان مونا

هوالمحبوب....

سلام. روزهای بهاری اسفندتان به خیر و نیکی

باید مدتها پیش این پست را مینوشتم...خیلی قبلتر.... با خودم کلنجار میرفتم اگر علی و باران بزرگ شوند و این پست را بخوانند چه فکر میکنند.... اما اکنون در آستانه 4سالگی علی عزیزتر از جانم مینویسم.... بدون رمز هم مینویسم....شاید تجربیاتم  این میانه به درد یکی از دوستان خورد...بخصوص دوستانی که بالاخره روزی بفکر فرزند دوم خواهند افتاد...

چند وقت پیش عکسهای موقع تولد باران را دیدم. علی و باران را کنار هم دراز کرده بودیم و عکس گرفته بودیم. بادیدن آن عکس دلم لرزید و با خود گفتم یعنی این من بودم که آن ایام را پشت سر گذاشتم؟داشتن کودکی دوسال و جهار ماهه و کودکی ده روزه....!! دوستان عزیز وبلاگی ام  بخوبی میدانند پسرکی دوسال و چهار ماهه چقدر کوچک است و چقدر توجه میخواهد...! و ایضا اضافه کنیددر  این میانه رسیدگی به نوزادی  10-15روزه را ....!

و حالا بخوانید بی پرده ها را...

 



ادامه مطلب...

بازدید : 522 مرتبه | موضوع :
26
تاريخ : چهارشنبه 29 بهمن 1393 | نویسنده : مامان مونا

در حدیث زیبایی از پیامبر بزرگوارمان خوانده بودم که نگاه کردن به سه چیز عبادت محسوب میشود قرآن دریا و چهره پدر و مادر... 
و حالا اینجا من کنار ساحل خلیج زیبای فارس و کنارپدر ایستاده ام و سرشارم از لحظات مضاعف اجابت دعا.... 



ادامه مطلب...

بازدید : 427 مرتبه | موضوع :
25
تاريخ : جمعه 12 دی 1393 | نویسنده : مامان مونا

 هو الاول

من و باران خانه ایم.باران داخل هال است و من اتاق بچه ها و  دارم  اسباب بازیهای ریخته شده کف زمین راجمع میکنم.صدای برخورد چنگال و بشقاب و .... میاید. باعجله خودم را به هال میرسانم. با تعجب میبینم دخترک بد غذای من نشسته  و درحالیکه سر و صورت و لباسش قرمز  شده دارد تند تند لبو میخورد... تعجب میکنم....

***************

علی از مهد برگشته و قرار است باهم قایم موشک بازی کنیم. این روزها بنا را بر این گذاشته ام بیشترباعلی بازی کنم.به این بازی کردن ها نیاز دارد. من چشم میگدارم و علی زیر پتو قایم میشود... و هی وول میخورد! تمام خانه را میگردم و مثلا پیدایش نمیکنم.(در پیامکی خوانده بودم هنگام بازی با بچه ها بگذار آنها برنده شوند)علی می اید و سک سک میکند و چندباراین ماجرا تکرار میشور  علی هر بار زیر پتو قایم میشود. ! تا اینکه با  اشتیاق به من میگوید حالا من چشم بذارم و در حالی که میرود تا چشم بگذارد برمیگردد و میگوید مامانی زیر پتو قایم شو...! و من تعجب میکنم از این همه سادگی و صفای کودکی ....

 

***********

علی دارد دومینو ها را میچیند.باران هم نشسته و دارد نگاه میکند. بعد انگار طبق حس وظیفه شناسی اش (!)یک قطعه از دومینوها را در دست گرفته و به سوی علی می گیرد و بلند بلند عیی عیی(علی) می گوید. یعنی علی اینرا از دست من بگیر و بچین و اصرار دارد تا شخصا خود دومینو را به دست برادر برساند و به کمک من نیاز ندارد....!و من تعجب میکنم از احساس استقلال بچه ها در کنار هم....

 

*****************

 

علی از مهد برگشته و باران خواب است.میگویم علی بیا بریم تو اتاق و بازی کنیم تا باران تو هال بخوابه. قبول میکند و میرویم. دوست دارد با ماژیکش روی وایت برد نقاشی بکشد. بفکرم میرسد  که روی کاشیها نقاشی بکشد مثل استفاده از رنگ انگشتی.... میرود و بی سر و صدا مشغول نقاشی بر روی کاشیهای حمام میشود( در تکمیل پست عکسش را میگذارم) و من تعجب میکنم از اقایی علی که اولین بار با شلوغ نکردن و ایجاد سروصدااجازه داد خواهرش بخوابد و انگار بزرگتر شده است و.... من یه جورایی بزرگ شدن بچه ها را هم دوست دارم هم دوست ندارم....

******************

 خاله میترا اینا تعطیلات اخر ماه صفر را امده اند پیشمان تهران و علی طبق معمول مرید بی چون و چرای پسرخاله آریای عزیزش است....و آریا سخاوتمندانه اجازه میدهد علی از تبلتش استفاده کند و تعجب من در اینجاست که وقتی علی که عاشق بازی subway یا بقول خودش فراربازی است وقتی چند بار بازی میکند و می بازدبا حالت منطقی تبلت را به آریا میدهد و  میگوید حالا نوبت توست که بازی کنی!

 

***************** 

باران عاشق بابایی اش است و هرکه زنگ در یا تلفن را میزند میگوید تیه (کیه) و خود پاسخ میدهد بابا...و من تعجب میکنم از لمس احساس بابایی بودن دخترک.... که قبلا فقط توصیفش را شنیده بودم ....

 

 

******************

مثل علی که هر روز و هر روز که از مهد برمیگردد در حالیکه از پله ها بالا میآید از همان راهرو بلند بلند میپرسد مامان بابام اومده؟ و چه دلش میخواهد که من بگویم آره... ولی بابایی ساعت هشت شب می آید و چه بیتاب میشوند این بچه ها برای پدر....

******************

و من عمیقا باور دارم این بخش از نوشته های  مصطفی مستور در کتاب *روی ماه خداوند را ببوس* :

....وقتی خداوند در معصومیت کودکان مثل برف زمستانی می درخشد تو کجایی یونس؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی،خودش را این گونه اشکار نکرده باشد.من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان،پر از هراس می شوم و دل ام شروع میکند به تپیدن. دل ام ان قدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را برگیرم....

 

دعانوشت: خداوندا! همه پدرها و مادر ها را برای فرزندانشان و فرزندان را برای پدر و مادر حفط بفرما و ما و فرزندانمان را عاقبت بخیر بگردان... آمین

عکسها را در ادامه مطلب مشاهده نمایید. ازهمراهی تان سپاسگزارم

 

 



ادامه مطلب...

بازدید : 540 مرتبه | موضوع :
24
تاريخ : جمعه 23 آبان 1393 | نویسنده : مامان مونا

باز هم در به در شب شدم ای نور سلام

باز هم زائرتان نیستم از دور سلام....

 

سلام بر حسین علیه سلام و یاران با وفایش...

چند ساله محرم برای ما با بچه داری حال و هوای تازه ای داره.امسال علی و باباش میرفتند هیئت مکتب قرآن و گاهی هم هیئت خیابون سبلان و من بیشتر با هیئت در خونه و کوچه سیاهپوش جلوی منزل همراه بودم و البته تا اونجا که تونستم مختارنامه آی فیلم رو هم میدیدم و دو سه شب هم که خاله مهسا  پیش باران بود نیم ساعت رفتم تکیه کوچه مو ن و با نوای نوحه خوان ودسته زنجیر زنی و سینه زنی هم نوا شدم و البته مهمان بساط چای گرم ابا عبدالله که در زیر باران پاییزی حسابی میچسبید...

و...



ادامه مطلب...

بازدید : 400 مرتبه | موضوع :
23
تاريخ : چهارشنبه 19 شهريور 1393 | نویسنده : مامان مونا

سلام خاله های مهربون و عزیز علی و باران.

میدونم دیر شده اومدن من. اما کمبود وقت دارم حسابی...!

اگر هم بخوام فقط بنویسم و عکس نذارم در کامنتهاتون سریعا سراغ عکس میگیرید و من شرمنده میشم!

بهر حال الان اومدم و امیدوارم بتونم کلی عکس و مطلب براتون بذارم یعنی امدوارم علی و باران به من این اجازه را بدهند!!



ادامه مطلب...

بازدید : 732 مرتبه | موضوع :
22
تاريخ : چهارشنبه 25 تير 1393 | نویسنده : مامان مونا

سلام. طاعاتتون قبول درگاه خدای مهربان. الان نزدیک سحر هجدهم ماه مبارک رمضانه. با گوشیم دارم وبلاگ رو آپدیت میکنم!

دیروز تولد یکسالگی باران بود. جشن کوچیکی با باباحجت و خاله مهسا گرفتیم. عمو رضا و خانمش هم اومدند. باران در طول مهمانی خواب بود!

باران تازگیها یادگرفته

سلام می کنه یعنی میگه س (به فتح سین)

بوس پرت میکنه

صورت ملت رو ناز میکنه و  و نانی نانی (نازی نازی) میگه

فوت میکنه وقتی میگیم باران فوت کن

موش میشه یعنی صورتش رو جمع میکنه وقتی میگیم باران موش بشو

در انجام این کارها استارت رو اکثرا خاله مهسا میزنه و اگر علی حرکت رو موقع تمرین انجام بده ثمر بخشی بیشتری داره!

سرپا که میذاریمش چند ثانیه ای میتونه تعادل خودش رو حفظ کنه

لیوان آب رو تقریبا با تسلط دست میگیره و آب میخوره

ماماما و بابا و دد و ب ب رو هم هدفمند میگه تقریبا...

باران جان!دخترم!

یکسال از ورودت به زندگی ما گذشت و ما شیرینی وجودت و حضورت رو هر روز و هر روز حس میکنیم♡

وقتی میخندی در حالیکه دو دندان پایین و چهار دندان بالا داری... ♡

وقتی  که با موهای کوتاه شده شبیه علی میشی...♡

وقتی که تازگیها برای به دست آوردن اسباب بازی مورد نظر به جون علی نق میزنی.... ♡

وقتی که مظلومانه گریه میکنی بابت زمین خوردن از سوی علی...! وچند لحظه بعد که فراموش میکنی حرکت علی را، دوباره میری تاباعلی بازی کنی♡

خلاصه دخترم وقتی نفس میکشی وقتی نگاه معصومت رو برزندگی ما میریزی و عطر حضورت رو می پاشی بر لحظه لحظه هامون.... خدا رو هزارا بار شکر میکنیم بخاطر داشتنت و بودنت...

خلاصه که هرچند بچه داشتن همسن تو دختر یکساله ام و علی چهارساله سخته ... اما خوب شیرینی هاشم زیاده. بخصوصوقتی باهم بازی میکنید...

دل خاله مهسا رو میبری از بس بهش علاقه داری... از بغل من با شوق فراوان میپری بغل خاله مهسا و دیگه تکون نمیخوری...!!

هر کی در واحد رو یاز میکنه تند تند چهار دست وپا میری طرف در و میخوای با اون بنده خدا که قصد رفتن داره بری بیرون...

یکساله شدی دختر گلم. انشاله صدو بیست ساله بشی...انشاله معصومیت دوران کودکی ات را در همه سالهای زندگیت حفظ کنی... بدون که من و پدرت تازمانی که زنده باشیم،همه تلاشمون رو میکنیم که تو و علی کوچولوی ما انسانیت رو به بهترین شکل یاد بگیرید...و همیشه درست زندگی کنید 

ایضا همه آرزوهای بالا برای علی عسلمون...

در شبهای پر برکت قدر که  پیش رو هست انشاله همه مقدراتتان به نیکی نگاشته باد...

التماس دعا

 

پی نوشت:اگر عمده مطالب برای باران نوشته شده بخاطر سالگرد تولدشه

باران عزیزم در یازده ماهگی

باران عسل ناز روز تولد یک سالگی اش

باران خانوم در حال بازی با وسایل آشپزخونه!!

کیک کوچولوی تولد باران جون ما

باران قند عسل  کنار کیک تولدش

باران خانوم گلی در حال ماست خوردن !!

علی گلم، مرد کوچولوی ما

علی و پسر عمو امیر مهدی




بازدید : 404 مرتبه | موضوع :
21
تاريخ : چهارشنبه 18 تير 1393 | نویسنده : مامان مونا

سلام دوستای عزیز. رمضان مبارک.طاعات همگیتون قبول انشاله. الان که  دارم براتون مینویسم سحر یازدهمین روز رمضانه.

ماه رمضان امسال پنجمین ماه رمضانیه که با بارداری و شیردهی نمیتونم  روزه بگیرم و به همین دلیل خیلی با حال و هوای خودم در این ماه مبارک حال نمیکنم.!!

امشب از سر شب دارم به این فکر میکنم چطوری بتونم یک افطاری درست و حسابی بدم با وجود این دو عسل...!

آقای همسر هم دقیقا داشتند به این قضیه فکر میکردند. ببینم به کجا برسیم...!

نکته بعدی در خصوص حال و هوای خودم در ماه رمضان اینه که با این کوچولوهای عزیزم و رسیدگی به اموراتشون نمیتونم درست و حسابی با سجاده و مفاتیح انس و الفت داشته باشم..

آخه چندشب قبل در حالیکه باران رو گذاشته بودم روی پاهام و تکونش میدادم با یکدست موهای علی رانوازش میکردم بادست دیگه از روی صفحه موبایل ادعیه مفاتیح در ماه رمضان رامیخوندم!

 

انشاله خداوندقبول کنه این عبادات هول هولی ودست وپاشکسته را!

 

یکی ازکارهای مهمی که چند روزه انجام میدم بردن علی به مهده.انشاله در ادامه موفق بشم عادتش بدم به مهد. در انجام این قضیه مسلما هم نفع باران هست هم علی و هم من!

 

باران تازگی هایادگرفته بوس پرت میکنه. حسابی چشمش به علی هست وبیشتر کارای او رو تقلیدمیکنه.

 

البته داداش علی هم باران رو از ضرب وشتم و هول دادن و.. بی نصیب نمیذاره!

 

علی چندهفته ای هست سوره توحید را نصفه نیمه یاد گرفته وباهم دعامیخونیم (قسمت اول رامن میگم بقیه راعلی)

خدایا لطفا... همه روشفابده!

 

مامان حاجی ... خوب بشه.

 

باباحاجی،باباحجت و یاهرشخص دیگری.. خوب بشه

 

پای علی... خوب بشه (چون کف پاش صافه)

دعای ما رو ... قبول کن..

 

الهی... آمین

 

امشب که موقع خواب هوس کرد رو پاهام تکونش بدم بخوابه.اکثرا با باران نمیشه علی رو بذارم رو پاهام. ولی وقتی دیدم متکا آورد دلم نیامد.باران رو که بیدار بود گذاشتم کنار و علی را روی پاگذاشتم و خوابوندم.باران هم یک متر اونطرف تر خودش خوابش برد!اولین باره که باران بدون هیچگونه تلاشی ازجانب بنده خوابید! ازبس که خسته بودشاید! فعلا این پست را به پایان میبرم.ساعت تقریبا پنج صبحه. لحظات سحر و افطارتون پر برکت و گوارای وجود ملکوتی تان..

 

 

 




بازدید : 370 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد